تبليغاتX
آلاچيق خاطره انگيز


























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .

آلاچيق خاطره انگيز

حس غريب


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟


غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی میکردی من خیس نشوم

شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکنه

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

با یک چتر اضافه اومدی

مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

رابطمون خیلی سرد شده وحید

از آخرش میترسم


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

نوشته شده در 90/06/20ساعت 22:3 توسط سارا| |

بعد از این همه پست عاشقانه تصمیم گرفتم یه پست خنده دار بذارم

امیدوارم خوشتون بیاد:



تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با مخزن روغن درددل می کنم.

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم، بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام.

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت

همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم.

سر جلسه کنکور گزارشگر اومده بالا سر بچه میگه اومدی کنکور بدی؟

 پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم چه خبره اینجا شلوغه!

دیشب رفتیم استخر طرف میپرسه: میخواین شنا کنین؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوایم از امکانات رفاهیتون بازدید کنیم.

به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده می شی؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟

ب شوهرم میگم موجودی حسابت چقدره؟ میگه: پول میخوای؟

هپـَـَـ نــه پـَـَـ می خوام ببینم چقدر دیگه با بیل گیتس فاصله داریم

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی می فروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم.

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام.

ساعت ١١ اومدم خونه همسرم میگه الان اومدی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ ٢ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه.


گفتم غم تو دارم..گفتا غمت سر آیدپـَـَـ نــه پـَـَـ می خوای یه عمر غم تو رو داشته باشم؟


تو اداره پشت میز کارم نشستم،ارباب رجوع اومده میگه کارمند اینجایین؟
پـَـَـ نــه پـَـَـ رئیس سازمان هوا فضای ناسام اومدم فقط کار تورو راه بندازم!

با دوستم رفتیم خرید.برگشتیم دیدیم ماشینش نیست میگه: دزدیدنش؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ خسته شده بود از بس منتظر ما وایساد. اس ام،اس داد گفت من میرم خودتون بیاین!

میگم آقا خمیر دندون سفید کننده می خوام؟ میگه برا دندونات؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام کاسه دستشویی رو برق بندازم.

سوسک اومده تو اتاق دمپایی رودادم همسرم...میگه بزنمش؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش کنه تندتر بدوه !!


رفتم داروخونه میگم باند دارین؟میگه واسه زخم؟
پـَـَـ نــه پـَـَـ بانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.

میگم لباسا رو انداختی تو وان بشوری؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام سوراخاش پیدا شه پنچریشونو بگیرم.

رفتم داروخونه به یارو میگم شامپو ویتامینه میخوام! طرف با یه قیافه حق به جانب که مثلا خیلی حالی میشه و من چیزی حالیم نیست ، به یه حالتی غمزه مانند میگه شامپو واسه موهات دیگه؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ شامپو ویتامینه واسه فرش میخوام که گل هاش سریع رشد کنن.

پلیس ماشینو خوابونده .رفتم خلافی و جریمه دادم،کاراشو کردم،بعد رفتم پارکینگ تحویلش بگیرم.مسوولش میپرسه: اومدی ماشینو ببری؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ اومدم ملاقاتش! براش ۲ نخ سیگار آوردم تنهایی بش بد نگذره!

ته صف نونوایی وایسادم. یارو میاد میگه شما هم تو صفی!؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ نقش زنبیلو بازی می کنم منتظرم صاحابم بیاد.

تو حیاط آتیش روشن کردم. داداشم میگه میخوای کباب بزنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با سرخپوستای ونزویلا تبادل اطلاعات سیاسی می کنم.

سر سهروردی وایسادم . میگم راه آهن .. تاکسیه اومده میگه مطمنی میبرنت؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ اومدم منتظر تو بمونم بهت بگم راه آهن تو بگی نه  بعد باهم بخندیم ، سرانه خنده مملکتو بالا ببریم.

به یارو میگم شارژر سوزنی نوکیا داری؟ میگه میخوای  گوشیتو شارژ کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام شلوارمو وصله کنم

نوشته شده در 90/06/06ساعت 0:0 توسط سارا| |

تقدیم به وحید عزیزم:

براي تو و خويش

چشماني آرزو ميکنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمت مان ببيند

گوشي

که صداها و شناسه ها را

در بيهوشي مان بشنود


براي تو و خويش

روحي

که اين همه را

دربر گيرد و بپذيرد


و زباني

که در صداقت خود

ما را از خاموشي خويش

بيرون کشد

و بگذارد

از آن چيزها که در

بندمان کشيده است

سخن بگوئيم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد


عاشقتم وحیدم


آپلود سنتر عکس رایگان
نوشته شده در 90/05/23ساعت 21:7 توسط سارا| |

سلام به همه ی دوستای نازنینم

بابت تاخیر طولانیم معذرت میخوام

اینم  از یه شعر قشنگ  در مورد باروووووووووووووووووووووون:


بزن باران براي من

براي اشکهاي همچو بارانم

براي قلب رنجورم

براي جسم بيمارم

براي قصه ي راهم

براي عشق وايمانم

آه اي باران ببار

بر سر دختر تنها

مانده ام

گناهم چيست جز خون دل خوردن

به درد آشنا مردن

و من حيران از دوران

کجا شد عهد ما ياران

کجا شد يار غمخواران

کجا شد مونس دلها

کجا شد نم نم باران

زماني يار هم بوديم

چه بسيار راه پيموده ،همراه هم بوديم

چه شبهايي که ما غمخوار هم بوديم

و اينک

نيست آن شبها و آن راها

نه يار هم نه غمخوار ونه همراهيم

منو تو عمق يک رازيم

سزاوارم به اين دوري

سزاوري به اين دوري ورنجوري

منو تو درد يک جانيم

منو تو مست يک جاميم

منو تو عشق هم بوديم

گمانم جان هم بوديم

تو را من ميپرستيدم نه مانند خدا کمتر

بسيار کمتر زان خداي مهربان آن خالق يکتا

ولي من روح خود را در تو ميديدم

تو ايمان منو عشق منو درمان دردم بودي و افسوس

نبودم عشق وايمانت

هوا تاريک و شب غوغاي بي خواب است

زمين سرد است وشمع بي تاب بي تاب است

دلم تنگ است از از اين اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب،کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نيستي تا سر به روي شانه هايت

زار همچون ابر گريم

نيستي تا دست سردم را پناه باشي

نگاه خسته ام را بلکه جان باشي

تو رفتي وزمان ايستاده پا بر جا

وشعر،خشکيده بر قافيه اي بي جا

زمان تنگ است وغم افزون بر دوري

نمي آيي سزاوارم به اين دوري؟

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه...



نوشته شده در 90/05/06ساعت 14:43 توسط سارا| |


همسرم باصدایه بلندی گفت تاکی میخوای سرتو تو ی این روزنامه فرو کنی؟میشه بیای وبه دخترجونت

بگی غذاشو بخوره؟


روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن

عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و

مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی

بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا

من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا

فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش

نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن

مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .


آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که

فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير 
زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

نوشته شده در 90/01/08ساعت 17:48 توسط سارا| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه

شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه

راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد

گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا

می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او

دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد


در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه

یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با

آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب

برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند

بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که

برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم

موهایش را کوتاه نکرد.


دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ

التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

قفسه اش به شش تا رسیده بود.


دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با

دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر

کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت

عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.


زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال

ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار

نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها

کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت،

اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.


زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های

دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام

شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم،

مگر نه؟


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش

نرفت.


مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می

ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه

خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟


پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در

دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟


مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب

داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.


پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟


پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟


کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
نوشته شده در 89/12/18ساعت 13:58 توسط سارا| |

یه شعر قشنگ از فروغ فرخزاد که خودم عاشقشم:


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

از من رميده اي و من ساده دل هنوز

بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم

رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم

ديگر چگونه مستي يك بوسه تو را

در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم

ياد آر آن زن ، آن زن ديوانه را

كه خفت يك شب به روي سينه تو

مست عشق و ناز

لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس

خنديد در نگاه گريزنده اش نياز

لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه

پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه اي ز عشق كه خواندي به گوش او

در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است

دردا دگرچه مانده از آن شب ، شب شگفت

آن شاخه خشگ گشته و آن باغ مرده است

با آنكه رفته اي و مرا برده اي ز ياد

ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

اي مرد ، اي فريب مجسم بيا كه باز

بر سينه پر آتش خود مي فشارمت


نوشته شده در 89/12/14ساعت 21:16 توسط سارا| |


تازه دارم می فهمم اسم اون حس بچگانه که پر از تردید بود عشق نبود

تازه دارم میفهمم هر کی میگه دوستت دارم راست نیست باید ثابت شه

تازه دارم میفهمم چقدر بهم دروغ گفت تا هم منو نگه داره هم دخترای دیگه

تازه دارم میفهمم عاشق نبودم

تازه دارم میفهمم یکی دیگه رو دوست دارم

کسی که نه بلد دروغ بگه نه خودش میخواد دروغ بگه

کسی که به این راحتیا کلمه ی مقدس دوستت دارمو به زبونش نمیاره

کسی که منو به خاطر خودم میخواد نه مثل عماد به خاطر چهرم



نوشته شده در 89/12/11ساعت 19:51 توسط سارا| |


تو کی هستی؟!!!

چقدر شکل منی؟!

تو همزاد منی؟!؟؟

چه جالب عین حرفای منو میزنی!

لباساتم که مثل لباسای منه!

آخ جون دیگه از تنهایی در اومدم...میدونی...

همیشه با هرکی دوست میشم زود خسته میشه و تنهام میذاره...

 اما...اما تو موندنی هستی؟ مگه نه؟

 یه لرزش!!!

یه صدای مهیب به گوش دخترک میرسه!

آینه قدی اتاق میفته زمین و میشکنه!!!

دیگه همزادی وجود نداره...

 
نوشته شده در 89/12/11ساعت 18:37 توسط سارا| |


میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه...دیدم نمیتونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد وخوشبختی

به شرطی بشنوم دنیا ارومه که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟

تو میخندی...چه شیرینه...گذشتن.... تازه می فهمم!

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من
نوشته شده در 89/12/03ساعت 16:13 توسط سارا| |




هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى

كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما

كاغذ باطله دارین»


كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك

كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه

توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم

براتون درست كنم.»..........


آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان

شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه

دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین

خانم! شما پولدارین »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه...

نه!»دختر

كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به

هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به

صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم

به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى،

آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند.

صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را

مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان

جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


!!!نظر يادتون نره!!!


نوشته شده در 89/11/25ساعت 21:22 توسط سارا| |

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست،


 
                                     من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است.


اما یک طرف سودای بلبل
           

                                   یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد
                     

    نیا باران،پشیمان می شوی از آمدن
                                                                زمین جای قشنگی نیست
در ناودان ها گیر خواهی کرد

                                             من از جنس زمینم خوب می دانم

                        که اینجا جمعه بازار است

 
            و                   

               دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند


در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند



                             در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه می گیرند

                                نیا باران

                                                          زمین جای قشنگی نیست...
نوشته شده در 89/11/17ساعت 20:26 توسط سارا| |

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس

منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم



نوشته شده در 89/11/17ساعت 19:46 توسط سارا| |

هيچ چيز تازه اي آمدنت را توجيه نميكند....

ميخواهم برگردي و در دهكده هاي خالي از خيال همچنان جا مانده باشي...

ديگر سالهاست كه كسي براي آمدنت خود را اينگونه فرسوده تر از هر روز نميشناسد...

ديگر زمان آن رسيده كه رد پاي عشقي سوزان از ميان پاييز هاي زخمي دوباره پديدار مي شود...

اينك صداي آسمان را ميشنوي...

 درحوالي باد...

      آوازهاي ملكوت...

            هنوز به گوش ميرسد...

نوشته شده در 89/11/15ساعت 14:59 توسط سارا| |

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگين از اين رفتن و از روزهاي سرد تنهايي...شايد باور نكني ولي از من فقط همين

كلمات كه با شوق به سوي تو پر ميكشند و خود كاري كه  هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو

نميتواند بنويسد باقي مي ماند...

آيا دستي براي نوشتن و دلي براي تپيدن خواهم داشت...؟!؟

ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي رو به رويت بنشينند و نگاهت

كنند تا به حقيقت اين جمله در آيي ...


مرا ازياد خواهي برد؟....نميدانم...!

ولي ميدانم كه از يادم نخواهي رفت...






نوشته شده در 89/11/15ساعت 10:53 توسط سارا| |


آخرين مطالب
» آخرش چی میشه...؟!!!
» پـَـَـ نــه پـَـَـ
»
»
» داستان بسیار زیبا
» داستان عاشقانه
» حسرت
» تازه دارم میفهمم...
» !!!تنهایی!!!
» خوشبختي

Design By : RoozGozar.com